تبليغاتX
هستی من.....
اشتباهی که همه ی عمر پشیمانم کرد

اعتمادی بود که بر هر کس من میکردم

|+| نوشته شده در Tue 30 Jun 2009 ساعت 20:42 توسط هانیه |

برو...
عمریه که نشستم پای تو...

مگه نه اینکه دلو گذاشتم واسه تو...

مگه نه اینکه واسه تو هیچی کم نذاشتم...

تقصیر تو نیست اگه دل من دیگه شده وابسته به تو...

اگه نبود دل من وابسته به تو غم نداشتم...

برو ولی بدون هر جا که بری بازم حلالی...

درسته که واست بازیچه بودم برو نازم حلالی...

دعای من پشت سرته عزیزم برو هر جا که هستی آرزوی من خوشبختیه توست...

برو نازم حلالی......

|+| نوشته شده در Sat 28 Mar 2009 ساعت 14:24 توسط هانیه |

دنیا
دنیا اینجوریه:

اگه گریه کنی میگن کم آورده...

اگه بخندی میگن دیوونه شده...

اگه دل ببندی تنهات میذارن...

اگه عاشق بشی دلت رو میشکنن...

با این حال باید لحظه ای را گریست، دمی را خندید، ساعتی را دل بست

و عمری را عاشقانه زیست...

|+| نوشته شده در Thu 19 Mar 2009 ساعت 14:3 توسط هانیه |

من و او...
من یه شکلات گذاشتم کف دستش اون هم یه شکلات گذاشت کف دست من...

من بچه بودم اون هم بچه بود، سرم رو بلند کردم سرش رو بلند کرد، دید که منو میشناسه،

خندیدیم. گفت: دوستیم؟ گفتم: دوست دوست... گفت: تا کجا؟ گفتم: دوستی که تا نداره!!!

گفت: تا مرگ؟ گفتم: من که گفتم تا نداره... گفت: باشه تا پس از مرگ...

گفتم: نه نه... گفتم که تا نداره... گفت: قبول، تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند...

یعنی زندگی......

|+| نوشته شده در Tue 6 Jan 2009 ساعت 14:12 توسط هانیه |

دلم بدجوری تنگ شده واست...
مگه چه اشکال داره هر روز و هر لحظه با تو حرف بزنم؟؟؟

مگه چه اشکال داره توی این کوچه، این خیابون، این شهر فریاد بزنم:

من آرمینم رو دوست دارم....

مگه چه اشکال داره دست تو رو بگیرم و خلوت دلم رو با خلوت دلت

 بیامیزم؟؟؟

مگه چه اشکال داره؟؟؟

نمی فهمم.......

|+| نوشته شده در Tue 30 Dec 2008 ساعت 17:8 توسط هانیه |

                               نیمه جانی دارم و آن را فدایت می کنم

                                 اشکهای دیدگانم را عطایت می کنم

                                 خوبرویان گرچه مشهورند در دلدادگی

                                  من ولی از جمله خوبان جدایت می کنم

                              تو چون شیرین ومن با تیشه ی عشقت شبی

                                  بیستون سینه ام را خاک پایت می کنم

                                  چشمان من غریق اشک هجران تو شد

                                   با تمام خستگی هایم صدایت می کنم

                                  نازنینا زندگی را بهر چشمان تو باختم

                                 بازهم هر لحظه و هر دم دعایت می کنم

                                      

|+| نوشته شده در Fri 26 Dec 2008 ساعت 0:4 توسط هانیه |

دلم برات تنگ شده
دلم برات تنگ شده اما من می تونم این دوری رو تحمل کنم، به فاصله ها فکر نمی کنم...

می دونی چرا؟؟؟

آخه جای نگاهت رو نگاهم مونده، هنوز عطر دستات رو از دستام می تونم استشمام کنم...

رد احساست روی دلم جا مونده، می تونم تپش های قلبت رو بشمارم، چشمای بی قرارت

هنوزم دارن باهام حرف می زنن...

حالا چطور بگم تنهام؟ چطور بگم تو نیستی؟ چطور بگم با من نیستی؟

آره ! خودت می دونی... می دونی که همیشه با منی ... می دونی که تو توی لحظه لحظه های

من جاری هستی ... آخه تو توی قلب منی... آره! تو قلب من...

برای همینه که همیشه با منی... برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...

برای همینه که می تونم دوریت رو تحمل کنم...

آخه هر وقت دلم برات تنگ می شه... هر وقت حس می کنم دیگه طاقت ندارم...

دیگه نمی تونم تحمل کنم... دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق می کشم، دستامو که بو

می کنم مست می شم... مست از عطرت.

صدای مهربونت رو می شنوم و آخر همه ی این ها به یه چیز می رسم

به عشق و به تو... آره به تو...

اونوقت دل تنگیم بر طرف می شه...

اونوقت تو رو نزدیک تر از همیشه حس می کنم...

اونوقت دیگه تنها نیستم...

|+| نوشته شده در Sun 21 Dec 2008 ساعت 15:49 توسط هانیه |

مرا دریاب...
از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه میکنم و آرزو میکنم که کاش برای یک لحظه

فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم...

می خواهم سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر از گریه کم نشوم...

تو مرا به دیار محبت ها بردی و صادقانه دوستم داشتی

پس بیا و باز در این راه تلاش کن اگر طاقت اشک هایم را نداری، در راه عشقی پاک تر و

صادقانه تر، زیرا که من و تو ما شده ام

پس نگذاز زمانه بی رحم دل هایی را که از هم جدا شدنی نیست را به درد آورد.

دلم را به تو دادام و کلیدش را به سوی آسمان خوشبختی ها روانه کردم...

چه شب ها که تا سحر به یادت با گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم...

چه روز ها با خاطراتت نفس کشیدم...

پس تو ای سخاوت آسمانی من

مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم

|+| نوشته شده در Fri 19 Dec 2008 ساعت 15:29 توسط هانیه |

|+| نوشته شده در Tue 16 Dec 2008 ساعت 13:42 توسط هانیه |

می دونم...
میدونم می تونی قلبمو آتیش بزنی، اما نزن...

میدونم می تونی بری و منو تنها بذاری اما نذار...

میدونم می تونی بری و با کس دیگه ای دوست بشی اما نشو...

میدونم می تونی جواب منو ندی اما بده...

میدونم می تونی نابودم کنی اما نکن...

میدونم می تونی واسم آف نذاری اما بذار...

ای مهربون من دوست دارم....

|+| نوشته شده در Sat 13 Dec 2008 ساعت 14:23 توسط هانیه |

انتظار...
دوستت دارم...

وقتی در تنهایی خودم قدم می زنم خاطرات با تو بودن آرامشم را برهم میزند، چه پریشانی

لذت بخشی است...

دیشب در خواب منتظر آمدنت بودم اما به خوابم هم نیامدی و درد انتظار را در خواب هم حس

کردم... 

|+| نوشته شده در Fri 12 Dec 2008 ساعت 1:8 توسط هانیه |

دوستت دارم چون تنها ستاره زندگي مني
 

         دوستت دارم چون تنها ترين مصرع زندگي مني

 

             دوستت دارم چون تنهاترين عشق مني

 

            دوستت دارم چون زيباترين خاطره مني

 

           دوستت دارم چون زيباترين روياي مني

 

            دوستت دارم چون تمام زندگي مني

 

     دوستت دارم چون به يک نگاه و هزار دل عاشقتم  

                 

|+| نوشته شده در Fri 12 Dec 2008 ساعت 0:45 توسط هانیه |

|+| نوشته شده در Fri 12 Dec 2008 ساعت 0:37 توسط هانیه |

خزان...
چند صدای کبریت!

مکث!

آتش گرفت آن که مدت ها با من می سوخت و این آغاز ماجراست...

قدم به قدم با من بود و شاید هم نفس به نفس و لحظه به لحظه من با او بودم!

آنچه زیر لب می خوانم ترانه ایست کهنه که هر چه از طول عمرش می گذرد جوانتر میشود

جوانه میدهد!

برای شب لالایی سر میدهم و گاه با گوشه ای احوال پرسی میکنم!

سلام آقای درخت! خسته نباشید برگ عزیز! چطوری یار من؟ و به آسمان ابرآلود نگاه میکنم

کوچه ها که انتها ندارند! این ماییم که برایشان پایان را تعریف می کنیم و ادامه می دهیم امتداد

برگ ها را... برای کوچه قصه می گوییم! قصه شبی که با باران هم خوان بود و او هم

مست شد مثل من!

پشت کوچه ام لرزید مثل پشت من!

برگی افتاد و خزان آفریده شد....

 

|+| نوشته شده در Mon 8 Dec 2008 ساعت 23:12 توسط هانیه |

هر شب...
هر شب

 در آرامش تاریکی سینه خسته ام را با فریادهای پس انداز شده بیرون می کشم

دست می کشم بر رویشان و حیفم میاد از فریاد! فریادها را می خورم و جایشان نجوا و

سکوت سر می دهم....

هر شب

 به ماه نگاه می کنم، ماه با چشم هایش برای چشم هایم لالایی سر می دهد و من

بغض های خورده...

بغض های کال...

بغض های تا همیشه بی قرار را از گلو بیرون می کشم....

هر شب

 تاب می خورم بین زمین و آسمان و گنگ در حیرتم که اهل کدام یک هستم

زمینی یا آسمانی...!

هر شب

برای خود از همه بیگانه بساط پهن می کنم و تنهایی ام را مزه مزه میکنم...!

هر شب.....

 

|+| نوشته شده در Mon 8 Dec 2008 ساعت 22:54 توسط هانیه |

اگر...
اگه با یه قلب تب دار بشم از عشق تو بیمار یا وجود عاشقم رو ببرن تا چوبه دار...

اگه زندگیم فنا شه، طعمه خشم خدا شه یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه...

می گذارم هر چه که دارم چون توئی دار و ندارم.

|+| نوشته شده در Mon 8 Dec 2008 ساعت 22:34 توسط هانیه |

کاش...
کاش کودک بودم تا بزرگ ترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود.

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره

تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.

ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را

فراموش می کردم...

|+| نوشته شده در Mon 8 Dec 2008 ساعت 22:25 توسط هانیه |

بهترین داداش دنیا
دفعه ی اول که تو کوچه دیدمش گفت داداشی میای بازی کنیم؟ بعد اینکه

بازیمون تموم شد گفت تو بهترین داداش دنیایی. وقتی بزرگتر شدم و به

دانشگاه رفتم چشمام همش اونو میدید، می خواستم از ته قلبم بگم

عاشقشم، دوسش دارم ولی اون گفت تو بهترین داداش دنیایی.

وقتی ازدواج کرد من ساقدوشش بودم، بازم گفت تو بهترین داداش دنیایی

و وقتی مرد زیر تابوتشو گرفتم، مطمئن بودم اگه می تونست حرف بزنه

می گفت تو بهترین داداش دنیایی.....

چند وقت بعد وقتی دفتر خاطراتش رو خوندم دیدم نوشته:

عاشقت بودم، دوست داشتم اما می ترسیدم بگم، واسه همین می گفتم

تو بهترین داداش دنیایی.....

|+| نوشته شده در Sun 7 Dec 2008 ساعت 18:13 توسط هانیه |

خیلی سخته...
خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه...

خیلی سخته که عزیز ترین کست ازت بخواد فراموشش کنی...

خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر

میکنی به خاطرش زنده ای...

خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوست

نداره...

خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون

بگه دیگه نمی خوامت!!!

|+| نوشته شده در Sun 7 Dec 2008 ساعت 17:56 توسط هانیه |

می ترسم...
من از قصه زندگی ام نمیترسم

من از بی تو بودن، به یاده تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

 اکنون که قلبم مالامال از غم زندگیست

اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد...

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگذار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه درد ها خسته شده

بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

پس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام...

آره شاید یه روز برگردی، اون روزی که همه بر گرد مزارم جمع میشوند ...

با چشمانی منتظر تو را در میان جمعیت جست و جومیکنم

ای کاش میتوانستم بگویم با من چه میکنی

تو جانی، در جانم جان می آفرینی

تو تنها سببی هستی که به خاطر آن

روز های بیشتری، شب های بیشتر و سهم بیشتری از زندگی میخواهم

تو به من اطمینان میدهی که فردایی وجود دارد...

|+| نوشته شده در Fri 5 Dec 2008 ساعت 13:19 توسط هانیه |

الاکلنگ...
اینقده با اون ابروهات الاکلنگ بازی نکن، اخر دیونت میشما... اینقده طنازی نکن...

با اون چشای مشکیت اینقده اتیش نسوزون با نمیخوام و نمیام، اینقده ما رو نچرزون...

دوست دارم... دوست دارم... فقط اینه گناه من... گفتم بهت عاشقتم... همین شد اشتباه من...

تا فهمیدی حس منو بازی دراوردی واسم... از اون به بعد یه عالمه بهونه اوردی واسم...

جمله ی دوست دارم شنیدی از زبون من... حالا همین یک کلمه شده بلای جون من..

به یادت اشک می ریزم... به یادت اشک می ریزم...تو اما بر نمی گردی...

ندونستی که می خوامت ندونستی و بد کردی...

به یادت اشک می ریزم که عشقت مونده تو سینه...

به یادت اشک می ریزم ولی چشمات غریبه...

من معصوم خوش باور تو را عاشق می دونستم......

 

 

|+| نوشته شده در Wed 3 Dec 2008 ساعت 22:30 توسط هانیه |

جدایی...
 دو نفر که همدیگر را خیلی دوست داشتن و یک لحظه نمی توانستند از هم جدا باشند

با خواندن یک جمله معروف از هم جدا میشوند تا یکدیگر را امتحان کنند و هر کدام در

انتظار دیگری همدیگر را نمی بینند، چون هر دو به صورت اتفاقی به جمله معروف

شکسپیر برمیخورند:

عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت مال تو است و اگر

برنگشت از قبل هم مال تو نبوده...

|+| نوشته شده در Wed 3 Dec 2008 ساعت 22:2 توسط هانیه |

پنج وارونه...
پنج وارونه چه معنا دارد؟ خواهر کوچکم این را پرسید! من به او خندیدم...

کمی حیرت زده گفت: روی دیوار و درختان دیدم! باز هم خندیدم...

گفت دیروز خودم دیدم! نیما پسر همسایه به نسترن داد...!

انقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید، بغلش کردم

بوسیدم و با خودم گفتم: بعدها وقتی غم 

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بی گمان میفهمی:

پنج وارونه چه معنا دارد.....

|+| نوشته شده در Wed 3 Dec 2008 ساعت 21:49 توسط هانیه |

زمستان...
در زمستانی سرد، با دلی رفته ز دست، زیر لب میخوانم:

کاش میشد به تو گفت که تو تنها سخن شعر منی، تو نرو... دور نشو از بر من...

تو بمان تا که نمیرد دل من...

|+| نوشته شده در Mon 10 Nov 2008 ساعت 12:50 توسط هانیه |

بسه...
بسه این همه سختی... بسه این همه رنج... بسه این همه غم...

دنیا بسه... بسه... بسه... دیگه خسته شدم...

تا کی داد! تا کی فریاد! تا کی تنهایی!

دنیا بس کن دیگه.. تا کی باید این طور تقاص پس بدم!؟!

دنیا پس کی میخوای در سیاهی رو به روی من ببندی!؟!

میگن بعد هر سختی اسونی هست....

اما من دارم میمیرم و هیچ......

|+| نوشته شده در Sat 8 Nov 2008 ساعت 22:47 توسط هانیه |

روز من و تو...
چی میشد هر روز... روز من و تو بود!!! تو شاید بمانی تا همیشه لیکن من را سپردی به  

 دست باد... تا ببرد به دورها.... کاش اکنون ان روز ها بود... روز ما... روز حرارت دستانت..

روز تپش قلب من و تو... روز عشق ما... کاش هرگز تمام نمیشد.....

|+| نوشته شده در Sat 8 Nov 2008 ساعت 22:37 توسط هانیه |

هنوزم دوسش دارم...
هر چی کشیدم بسه دیگه.... دلم از این همه غم شده خسته دیگه....

چقدر این همه غم و تنهایی رو رو دوشم بکشم.... دیگه اسمم رو لباش

نمییاد.... از چشماش افتادم.... دیگه یادی از من نمیکنه.... دیگه دوستم

نداره.... پس واسه چی انتظار میکشم؟!؟!؟ منم اونکه باهاش ساختم

همه هستیم رو به پاش باختم.... اما افسوس نکرد حتی احساس....

اشک منو در اورد.... پا رو دلم گذاشت.... اخه بس نیس ای دل دیوونه....

این همه تحقیر.... این همه خوردشدن.... این همه سکوت.... تا کی

میخوای دوسش داشته باشی؟!؟! اون با تو چی کرد.... تو رو مثل یه

اشغال دور انداخت.... هنوزم دوسش داری؟!؟ تو رو مثل یه سگ.......

هنوزم دوسش داری؟!

|+| نوشته شده در Sat 8 Nov 2008 ساعت 22:26 توسط هانیه |

پاییز...
ان کس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد.....

رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه میرفت....

صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان میکردم میگوید:

دو ستت دارم.....

|+| نوشته شده در Sat 8 Nov 2008 ساعت 13:7 توسط هانیه |

بی کس...
خسته و زخمی و داغون، یه  گوشه کنج خیابون، گونه هام خیس از اشک و تو دلم غصه فراون،

هر کسی رد میشه انگار منو اصلا نمی بینه، هیچ کسی حتی یه لحظه پای حرفام نمیشینه،

هیچ کسی دلش نمیخواد جای من باشه یه روزم، باید این جا تک و تنها تا همیشه من بسوزم،

منی که یه روزگاری واسه خودم کسی بودم، همه چی داشتمو این جور غریبو بی کس نبودم..........

|+| نوشته شده در Sat 8 Nov 2008 ساعت 12:59 توسط هانیه |

چشمانت...
عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم و پارو زنان  سوی تو فرستادم٬

وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد......

|+| نوشته شده در Mon 3 Nov 2008 ساعت 13:26 توسط هانیه |