اعتمادی بود که بر هر کس من میکردم
مگه نه اینکه دلو گذاشتم واسه تو... مگه نه اینکه واسه تو هیچی کم نذاشتم... تقصیر تو نیست اگه دل من دیگه شده وابسته به تو... اگه نبود دل من وابسته به تو غم نداشتم... برو ولی بدون هر جا که بری بازم حلالی... درسته که واست بازیچه بودم برو نازم حلالی... دعای من پشت سرته عزیزم برو هر جا که هستی آرزوی من خوشبختیه توست... برو نازم حلالی......
اگه گریه کنی میگن کم آورده... اگه بخندی میگن دیوونه شده... اگه دل ببندی تنهات میذارن... اگه عاشق بشی دلت رو میشکنن... با این حال باید لحظه ای را گریست، دمی را خندید، ساعتی را دل بست و عمری را عاشقانه زیست...
من بچه بودم اون هم بچه بود، سرم رو بلند کردم سرش رو بلند کرد، دید که منو میشناسه، خندیدیم. گفت: دوستیم؟ گفتم: دوست دوست... گفت: تا کجا؟ گفتم: دوستی که تا نداره!!! گفت: تا مرگ؟ گفتم: من که گفتم تا نداره... گفت: باشه تا پس از مرگ... گفتم: نه نه... گفتم که تا نداره... گفت: قبول، تا آنجا که همه دوباره زنده می شوند... یعنی زندگی......
مگه چه اشکال داره توی این کوچه، این خیابون، این شهر فریاد بزنم: من آرمینم رو دوست دارم.... مگه چه اشکال داره دست تو رو بگیرم و خلوت دلم رو با خلوت دلت بیامیزم؟؟؟ مگه چه اشکال داره؟؟؟ نمی فهمم.......
نیمه جانی دارم و آن را فدایت می کنم اشکهای دیدگانم را عطایت می کنم خوبرویان گرچه مشهورند در دلدادگی من ولی از جمله خوبان جدایت می کنم تو چون شیرین ومن با تیشه ی عشقت شبی بیستون سینه ام را خاک پایت می کنم چشمان من غریق اشک هجران تو شد با تمام خستگی هایم صدایت می کنم نازنینا زندگی را بهر چشمان تو باختم بازهم هر لحظه و هر دم دعایت می کنم
می دونی چرا؟؟؟ آخه جای نگاهت رو نگاهم مونده، هنوز عطر دستات رو از دستام می تونم استشمام کنم... رد احساست روی دلم جا مونده، می تونم تپش های قلبت رو بشمارم، چشمای بی قرارت هنوزم دارن باهام حرف می زنن... حالا چطور بگم تنهام؟ چطور بگم تو نیستی؟ چطور بگم با من نیستی؟ آره ! خودت می دونی... می دونی که همیشه با منی ... می دونی که تو توی لحظه لحظه های من جاری هستی ... آخه تو توی قلب منی... آره! تو قلب من... برای همینه که همیشه با منی... برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی... برای همینه که می تونم دوریت رو تحمل کنم... آخه هر وقت دلم برات تنگ می شه... هر وقت حس می کنم دیگه طاقت ندارم... دیگه نمی تونم تحمل کنم... دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق می کشم، دستامو که بو می کنم مست می شم... مست از عطرت. صدای مهربونت رو می شنوم و آخر همه ی این ها به یه چیز می رسم به عشق و به تو... آره به تو... اونوقت دل تنگیم بر طرف می شه... اونوقت تو رو نزدیک تر از همیشه حس می کنم... اونوقت دیگه تنها نیستم...
فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم... می خواهم سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر از گریه کم نشوم... تو مرا به دیار محبت ها بردی و صادقانه دوستم داشتی پس بیا و باز در این راه تلاش کن اگر طاقت اشک هایم را نداری، در راه عشقی پاک تر و صادقانه تر، زیرا که من و تو ما شده ام پس نگذاز زمانه بی رحم دل هایی را که از هم جدا شدنی نیست را به درد آورد. دلم را به تو دادام و کلیدش را به سوی آسمان خوشبختی ها روانه کردم... چه شب ها که تا سحر به یادت با گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم... چه روز ها با خاطراتت نفس کشیدم... پس تو ای سخاوت آسمانی من مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم
میدونم می تونی بری و منو تنها بذاری اما نذار... میدونم می تونی بری و با کس دیگه ای دوست بشی اما نشو... میدونم می تونی جواب منو ندی اما بده... میدونم می تونی نابودم کنی اما نکن... میدونم می تونی واسم آف نذاری اما بذار... ای مهربون من دوست دارم....
وقتی در تنهایی خودم قدم می زنم خاطرات با تو بودن آرامشم را برهم میزند، چه پریشانی لذت بخشی است... دیشب در خواب منتظر آمدنت بودم اما به خوابم هم نیامدی و درد انتظار را در خواب هم حس کردم...
دوستت دارم چون تنها ترين مصرع زندگي مني دوستت دارم چون تنهاترين عشق مني دوستت دارم چون زيباترين خاطره مني دوستت دارم چون زيباترين روياي مني دوستت دارم چون تمام زندگي مني دوستت دارم چون به يک نگاه و هزار دل عاشقتم
مکث! آتش گرفت آن که مدت ها با من می سوخت و این آغاز ماجراست... قدم به قدم با من بود و شاید هم نفس به نفس و لحظه به لحظه من با او بودم! آنچه زیر لب می خوانم ترانه ایست کهنه که هر چه از طول عمرش می گذرد جوانتر میشود جوانه میدهد! برای شب لالایی سر میدهم و گاه با گوشه ای احوال پرسی میکنم! سلام آقای درخت! خسته نباشید برگ عزیز! چطوری یار من؟ و به آسمان ابرآلود نگاه میکنم کوچه ها که انتها ندارند! این ماییم که برایشان پایان را تعریف می کنیم و ادامه می دهیم امتداد برگ ها را... برای کوچه قصه می گوییم! قصه شبی که با باران هم خوان بود و او هم مست شد مثل من! پشت کوچه ام لرزید مثل پشت من! برگی افتاد و خزان آفریده شد....
در آرامش تاریکی سینه خسته ام را با فریادهای پس انداز شده بیرون می کشم دست می کشم بر رویشان و حیفم میاد از فریاد! فریادها را می خورم و جایشان نجوا و سکوت سر می دهم.... هر شب به ماه نگاه می کنم، ماه با چشم هایش برای چشم هایم لالایی سر می دهد و من بغض های خورده... بغض های کال... بغض های تا همیشه بی قرار را از گلو بیرون می کشم.... هر شب تاب می خورم بین زمین و آسمان و گنگ در حیرتم که اهل کدام یک هستم زمینی یا آسمانی...! هر شب برای خود از همه بیگانه بساط پهن می کنم و تنهایی ام را مزه مزه میکنم...! هر شب.....
اگه زندگیم فنا شه، طعمه خشم خدا شه یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه... می گذارم هر چه که دارم چون توئی دار و ندارم.
ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم. ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم...
بازیمون تموم شد گفت تو بهترین داداش دنیایی. وقتی بزرگتر شدم و به دانشگاه رفتم چشمام همش اونو میدید، می خواستم از ته قلبم بگم عاشقشم، دوسش دارم ولی اون گفت تو بهترین داداش دنیایی. وقتی ازدواج کرد من ساقدوشش بودم، بازم گفت تو بهترین داداش دنیایی و وقتی مرد زیر تابوتشو گرفتم، مطمئن بودم اگه می تونست حرف بزنه می گفت تو بهترین داداش دنیایی..... چند وقت بعد وقتی دفتر خاطراتش رو خوندم دیدم نوشته: عاشقت بودم، دوست داشتم اما می ترسیدم بگم، واسه همین می گفتم تو بهترین داداش دنیایی.....
خیلی سخته که عزیز ترین کست ازت بخواد فراموشش کنی... خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر میکنی به خاطرش زنده ای... خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوست نداره... خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی اما اون بگه دیگه نمی خوامت!!!
من از بی تو بودن، به یاده تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم. ای بهار زندگی ام اکنون که قلبم مالامال از غم زندگیست اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد برگرد... باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده. بگذار در آغوشت آرامش را به دست آورم بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه درد ها خسته شده بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد. پس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام... آره شاید یه روز برگردی، اون روزی که همه بر گرد مزارم جمع میشوند ... با چشمانی منتظر تو را در میان جمعیت جست و جومیکنم ای کاش میتوانستم بگویم با من چه میکنی تو جانی، در جانم جان می آفرینی تو تنها سببی هستی که به خاطر آن روز های بیشتری، شب های بیشتر و سهم بیشتری از زندگی میخواهم تو به من اطمینان میدهی که فردایی وجود دارد...
با اون چشای مشکیت اینقده اتیش نسوزون با نمیخوام و نمیام، اینقده ما رو نچرزون... دوست دارم... دوست دارم... فقط اینه گناه من... گفتم بهت عاشقتم... همین شد اشتباه من... تا فهمیدی حس منو بازی دراوردی واسم... از اون به بعد یه عالمه بهونه اوردی واسم... جمله ی دوست دارم شنیدی از زبون من... حالا همین یک کلمه شده بلای جون من.. به یادت اشک می ریزم... به یادت اشک می ریزم...تو اما بر نمی گردی... ندونستی که می خوامت ندونستی و بد کردی... به یادت اشک می ریزم که عشقت مونده تو سینه... به یادت اشک می ریزم ولی چشمات غریبه... من معصوم خوش باور تو را عاشق می دونستم......
با خواندن یک جمله معروف از هم جدا میشوند تا یکدیگر را امتحان کنند و هر کدام در انتظار دیگری همدیگر را نمی بینند، چون هر دو به صورت اتفاقی به جمله معروف شکسپیر برمیخورند: عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده...
کمی حیرت زده گفت: روی دیوار و درختان دیدم! باز هم خندیدم... گفت دیروز خودم دیدم! نیما پسر همسایه به نسترن داد...! انقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید، بغلش کردم بوسیدم و با خودم گفتم: بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان میفهمی: پنج وارونه چه معنا دارد.....
کاش میشد به تو گفت که تو تنها سخن شعر منی، تو نرو... دور نشو از بر من... تو بمان تا که نمیرد دل من...
دنیا بسه... بسه... بسه... دیگه خسته شدم... تا کی داد! تا کی فریاد! تا کی تنهایی! دنیا بس کن دیگه.. تا کی باید این طور تقاص پس بدم!؟! دنیا پس کی میخوای در سیاهی رو به روی من ببندی!؟! میگن بعد هر سختی اسونی هست.... اما من دارم میمیرم و هیچ......
دست باد... تا ببرد به دورها.... کاش اکنون ان روز ها بود... روز ما... روز حرارت دستانت.. روز تپش قلب من و تو... روز عشق ما... کاش هرگز تمام نمیشد.....
چقدر این همه غم و تنهایی رو رو دوشم بکشم.... دیگه اسمم رو لباش نمییاد.... از چشماش افتادم.... دیگه یادی از من نمیکنه.... دیگه دوستم نداره.... پس واسه چی انتظار میکشم؟!؟!؟ منم اونکه باهاش ساختم همه هستیم رو به پاش باختم.... اما افسوس نکرد حتی احساس.... اشک منو در اورد.... پا رو دلم گذاشت.... اخه بس نیس ای دل دیوونه.... این همه تحقیر.... این همه خوردشدن.... این همه سکوت.... تا کی میخوای دوسش داشته باشی؟!؟! اون با تو چی کرد.... تو رو مثل یه اشغال دور انداخت.... هنوزم دوسش داری؟!؟ تو رو مثل یه سگ....... هنوزم دوسش داری؟!
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه میرفت.... صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان میکردم میگوید: دو ستت دارم.....
هر کسی رد میشه انگار منو اصلا نمی بینه، هیچ کسی حتی یه لحظه پای حرفام نمیشینه، هیچ کسی دلش نمیخواد جای من باشه یه روزم، باید این جا تک و تنها تا همیشه من بسوزم، منی که یه روزگاری واسه خودم کسی بودم، همه چی داشتمو این جور غریبو بی کس نبودم..........
وقتی به ساحل نگاه تو رسید تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد......





دوستت دارم چون تنها ستاره زندگي مني



![]()


